چرا در چالش های کتابخوانی شرکت نمی‌کنم؟

بعد از چالش هایی که در وب فارسی مطرح شدند و مدت زیادی هم همه ما رو سرگرم کردند، چالش هایی با موضوع «کتابخوانی» مطرح شدند! چالش هایی که از معرفی ده جلد کتابی که خوندید؛ تا این که کتاب بخونید و از خودتون یک دقیقه فیلم بگیرید در حالی که کتاب میخونید. در همه این چالش ها، دعوت شدم ولی در هیچ کدوم شرکت نکردم. در این پست، قصد دارم تا دلایلش رو مطرح کنم!

اولین مشکل، اینه که اصلا «چالش» یعنی چی؟ یعنی این که از پسش برنیای، یا برات سخت باشه (به زبان خیلی خیلی ساده میخوام بگم) و خب اینجا باید تاسف خورد از این بابت، که یک کار روتین مثل مطالعه برای ما بشه «چالش»، در حدی که بتونی برابرش کنی مثلا با عکس گرفتن کنار کوسه ماهی یا ریختن چندلیتر آب یخ روی سر. خب، دیدید؟ با اسم این جنبش ها مشکل دارم، چون اصولا کتاب خوندن و مطالعه (در هر شکلی؛ نه فقط شکل کاغذی سنتی بلکه حتی مطالعات و کارهای میدانی) برای من چالش نیست. چون واقعا نه برام سخته و نه طوری که از پسش بر نیام!

این در مورد خود جنبش ها. حالا مشکل دومش چیه؟ اینه که مطالعه توی جامعه ما شده ابزاری برای شوآف، و متاسفانه کتاب های زرد هم این بین کم نیستند که بخاطر اسامی دهن پر کن و محتوای اصطلاحا «روی بورس» شون، هم پرفروش شدن و هم این که خیلیا خوندنشون رو مایه خردمندی میدونن. البته بدنیست که هر از گاهی کتاب های زرد هم خونده بشن، چرا که به ما این دید رو میدن که مردم تا چه اندازه دوست دارند سرشون کلاه بره یا این که ره صد ساله رو یک شبه برن. در مورد اینطور کتابها باید بگم اکثرا شامل کتاب های کارآفرینی، چگونه در شصت دقیقه بیل گیتس شویم و … میشه (این در حالیه که ما کلی مستندات و کتابهای خوب در زمینه تجارت و مدیریت و روانشناسی و کارآفرینی داریم!)

و اما سومیش … این که صرف «مطالعه» نمیتونه ابزار خوبی برای یک جا نگه داشتن افراد باشه. دلیلش رو بخوام توضیح بدم میگم اختلاف در سلیقه و عقیده و مکتب و فلسفه. کتاب (در کل امر نوشتن) بازتاب سلیقه و عقیده‌س. یا بهتر بگم بازتاب ذهن. و کسی میاد کتاب من نویسنده (از نوع نوعی البته 😀 ) رو میخره، که با من هم‌فکر باشه. پس باز هم نمیشه به صرف این که این جماعت کتابخون هستند، کنار هم قرارشون بده. ضمن این که تا الان از کتاب های تخصصی صرف نظر شده (مثلا فرض کنید من بیام کتاب سیستم عامل تنن‌باوم رو بخونم و یکی هم بره رساله منطقی-فلسفی ویتگنشتاین رو! خب نمیشه!).

و اما در پایان … بگم که «مطالعه» در جامعه ما بد جاافتاده. مطالعه رو حس میکنیم که حتما باید آموزنده باشه و یه تاثیر خیلی خیلی شدیدی توی زندگی ما بذاره ولی خب راه اشتباهی رو پیش گرفتیم. چرا؟ چون مطالعه به قصد فان، بدون شوآف و حتی بدون یادگیری هم میتونه به قدر کافی جذاب باشه. یعنی چی؟ یعنی این که بین این همه کتاب عرفان و فلسفه و کامپیوتر و … که داریم میخونیم، داستان هم بخونیم؛ فارغ از این که داستان ناقل چه پیامیه و اگر بعدها در فهمیدن سیر داستانیش مشکل داشتیم رو بیاریم به نقد و بررسیش! داستان و شعر و … رو بیشتر در مطالعاتمون بگنجونیم و با مطالعه تفریح کنیم (مثلا یکی از تفریحات شخصیم گشتن توی ویکیپدیاس. چیزی که میتونه ساعت ها مشغولم کنه. درسته که شعر و داستان نیست ولی واقعا به قصد یادگیری واردش نمیشم!).

امیدوارم که با این مطلب تونسته باشم بگم که چرا در این چالش ها، شرکت نمیکنم .

موفق باشید :)

FacebookTwitterGoogle+Share

#کارپینو، یا تاکسی نارنجی روی گوشی های هوشمند!

چند روز پیش، دوستی کارپینو رو به من معرفی کرد. رقیبی برای اسنپ و تپسی (و شاید استارتاپ های دیگر حوزه حمل و نقل درون/برون شهری ) که ظاهرا خود تاکسی رانی و شرکتهای تاکسی رانی خصوصی پشتش هستند، شما سفارش ماشین میدید و یک «تاکسی» میاد دنبالتون، یه چیزی مثل این 😀

IMG20145432

خب، این حرکت قشنگه ولی چند تا مشکل اساسیش تو چشم میزنه :

  • مسافر خودش باید دکمه «سوار شدم» رو بزنه، به نظر من احمقانه ترین چیزی که میتونه در چنین اپ هایی پیاده سازی بشه همینه! در واقع راننده هست که باید اعلام کنه مسافر سوار شده و سفر رسما آغاز شده، نه این که مسافر خودش اعلام کنه!
  • امکان امتیاز دهی به راننده وجود نداره، امروز عجله داشتم و راننده به موقع رسید، مسیر خوبی هم انتخاب کرد، ولی آخرش نشون داد به مبلغی که در اپلیکیشن وارد شده بی اعتنا بوده (در واقع ۹ هزار تومن بود و من ۱۰ تومن دادم، راننده پولی به من پس نداد تا خودم ازش خواستم که باقی پول رو پس بده) ، یعنی اگر اسنپ بود میشد ۴ از ۵ ستاره. من نتونستم بهش امتیاز مناسب بدم.
  • بعد از سوار شدن هیچ آپشن مسیریابی ای برای راننده فعال نشد، و راننده داشت از من مسیر میپرسید (البته انتهای راه). یکی از خوبی های اسنپ اینه که حداقل نیازی نیست در راه مسیر رو بگی و به کمک Waze (که البته الان جوابگو نیست!) و Google Maps و … ، خودش مسیر حدودی رو پیدا میکنه و فقط ممکنه در پیچ و خم ها و پس‌کوچه ها نیاز باشه که راهنمایی کنیم.
  • این برای من خیلی مهمه، عادت دارم که بعد از سوار شدن به اسنپ یا تپسی، پرداخت آنلاین انجام بدم و بنا به دلایلی تا جایی که بتونم از وجه نقد رد و بدل کردن در میرم! ولی این کارپینوی عزیز، هیچ آپشنی نداشت که بعد از سوار شدن بتونی پرداخت رو انجام بدی!
  • و آخرین مورد ، دقیقا همه پیام هایی که باید توسط راننده (موقع رسیدن، لغو سفر، … ) ارسال بشه امکانش هست که توسط مسافر ارسال بشه 😐 یعنی تغییری در محتوای پیام ندادند و همینطوری وارد اپلیکیشن شده!

گرچه، در وبسایتشون هم سوتی های خیلی عجیبی میشه پیدا کرد :

  • خیلی جاها اسم «ماکسی» به چشم میخوره، ظاهرا اسم اولی که برای استارتاپ (اگر بشه حتی اسمش رو استارتاپ گذاشت 😐 ) انتخاب کرده بودند ماکسی بوده، و بعد شده کارپینو. اما به خاطر عجله ای که برای لانچ کردن داشتند این مورد رو اصلاح نکردند.
  • وقتی روی آیکن Google Play کلیک کنید، به «کافه بازار» هدایت میشید! این هم چیزی بود که باعث تعجبم شد! با این که کافه بازار آیکن خاص خودش رو داره وبرای دانلود میشه ازش استفاده کرد ولی نمیدونم چرا اینجا از آیکن گوگل استفاده شده!

در کل، سرویس جالبیه ولی «خیلی خیلی خیلی» جای کار داره، خیلی از پیامها و محتوا باید عوض بشن، خیلی از آپشن ها باید اضافه بشن و از همه مهم تر این که باید برای مدیریت تراکنش ها و پرداخت ها سیستم خاصی پیاده سازی بشه که مشکلات برشمرده شده رو هم رفع کنه!

FacebookTwitterGoogle+Share

موسیقی Drone

اسم Drone برای اکثر ما، «پرنده هدایت پذیر از دور» یا همون «پهپاد» رو یادآور میشه، چون اکثرا این وسایل رو به اسم دِرون میشناسیم. اما، درون یک سبک (یا بهتر بگم استایل) موسیقی هم هست. در این پست، قصد دارم در مورد این سبک و این که کجاها و چطور استفاده میشه صحبت کنم. لازم به ذکره که این سبک از سبک های مورد علاقه خودم هم هست.

در ساده ترین شکل ممکن، درون به حالتی از نوازندگی گفته میشه که یک آکورد یا نُت، یا سرتاسر آهنگ کشیده بشه یا تکرار بشه. به این حالت گفته میشه Drone و خب یکی از مینیمال ترین سبک های موسیقی میتونه به شمار بیاد دقیقا به همین خاطر. از این استایل خاص، در سبکهایی مثل نئوکلاسیکال، امبینت و … استفاده میشه.

و حالا ببینیم که Drone چطور ساخته میشه؟ من چند تا روش جالب برای ساختن درون پیدا کردم، اولین روش اینه که از سازهایی استفاده بشه که صداشون خودش کشش داره. مثلا سازهای بادی، ویولن و … (این نشون میده که درون چیز جدیدی هم نیست و احتمالا در دوران قدیم هم به شدت استفاده میشده، اما به شکل سبک یا استایل مجزا بهش نگاه نمیکردن) ، در این روش شما کافیه یک نت یا آکورد دلخواه رو برای مدت زمان دلخواه بکشید. البته اگر از سازهایی مثل پیانو و گیتار و … هم استفاده میکنید، میتونید اون آکورد یا نت رو برای مدت طولانی، تکرار کنید. روش دوم استفاده از افکت های مجزا برای ساز هست. مثلا استفاده از پدال های Delay و Reverb و Fuzz برای گیتاز میتونه کمک خوبی باشه که Drone بسازیم، و برای این که نویز داخل صدا نباشه از Feedback استفاده کنیم. این روش رو معمولا کسایی که ترکیب درون با سبک های دیگه (مثلا راک یا متال) استفاده میکنن خیلی استفاده میکنن. روش سوم هم، که روش مورد علاقه خودم هم هست 😀 ، مهندسی صداست. خب این روش کمی آسون تر و به میزان زیادی جذاب تره، شخصا از نرم افزار Audacity و افکت های Change Speed , Delay, Reverb و افکت دوست داشتنی Paulstretch برای ساختن Drone استفاده میکنم. برای ساختن آهنگ هم یا از ساز (گیتار / هارمونیکا) و یا نرم افزارهای LMMS و TuxGuitar کمک میگیرم و بعد شروع میکنم به مهندسی صدا و آهنگ رو به شکل Drone/Noise در میارم. در پست های بعدی احتمالا در موردش خواهم نوشت 😀 .

موفق باشید :)

 

FacebookTwitterGoogle+Share

نسخه اسپرانتوی وبسایت!

خب یک مدت طولانی بود که دوست داشتم زبان دوست داشتنی، کاربردی و البته فراساخته اسپرانتو رو یاد بگیرم، و این اتفاق هم افتاد. بعد از این، به ذهنم رسید که شده یک صفحه استاتیک هم که شده، توی سایتم به این زبان داشته باشم و خودم رو معرفی کنم! و این اتفاق افتاد و از این لینک میتونید استفاده کنید برای رسیدن به نسخه اسپرانتوی وبسایت شخصیم!

 

FacebookTwitterGoogle+Share

سرطان علم

قبلا خیلی دوست داشتم یه پست کامل و جامع در مورد استارتاپ ها ( و شاید دید کاملا تجاری) داشته باشم! بدون شک هممون میدونیم در دنیایی داریم زندگی میکنیم که دور و برمون رو استارتاپ ها اشغال کردند. از ایده های کاملا جدید پخش غذای خونگی بگیریم و بریم تا سیستم های مشابه آژانس و تاکسیرانی!

حالا چرا این عنوان انتخاب شد برای پست…. داستانش مفصله! خب بریم سر اصل مطلب. این آقا، برای خیلی از دانشجوهای کامپیوتر یک Icon هست :

12-reglas-steve-jobs-2خب بدون شک میشناسیدش! استیون پل جایز که به اسم «استیو جابز» معروفه. از بنیانگذاران شرکت اپل، و یکی از مدیرعامل های اپل که زمان مدیریتش، ترکوند! خب میگم ترکوند چرا که تونست شرکت تقریبا ورشکست شده رو به یک شرکت میلیارد دلاری تبدیل کنه و این کار ارزشمندیه. اما آیا این کار یک مهندس/محقق کامپیوتره!؟ مسلما خیر. استیو جابز یک مغز تجاری و یک نابغه تجاری بود، نه یک مهندس کامپیوتر. کاری که کرد، فروش چیزایی بود که مهندس کامپیوتر ساخته بود.

خب، یک بررسی ساده کردیم. حالا برسیم به موضوع خودمون.

چرا استارتاپ ها سرطان علم هستند؟ به نوبه خودشون نیستن، و اصلا ساخته نشدن که باشن. موضوع مهم، دید غلط جامعه نسبت به این موضوعه. در واقع، کسی که وارد دانشگاه میشه از همون ترم اول به فکر این میفته که برای خودش کاری دست و پا کنه، در صورتی که هیچ تجربه فنی و پروژه ای نداره. یکم که میگذره، یک ایده تقریبا ناپخته به ذهنش میرسه و اون رو تبدیل به استارتاپ میکنه. و این هم یک مشکل بزرگ تره. حالا ببینیم اصلا با «ایده» باید چه کنیم؟! به نظرم اولین کار اینه که ایده رو جست و جو کنیم، ایده های مشابه رو ببینیم، و ببینیم که چند نفر قبل از ما چند بار اون رو پیاده کردن، چون شخصا معتقدم که یک ایده نباید بیشتر از دوبار اجرا بشه و وقت گذاشته شه روی کارهای بهتر! حالا میتونیم اینطوری نتیجه گیری کنیم :

به واسطه تفکر غلط، مردم همیشه دنبال راه های پول درآوردن هستند، نتیجتا فعالیت های زود بازده رو به فعالیت دانش بنیان ترجیح میدن

خب، حالا بیایم از این جمله یک وضعیت رو تحلیل کنیم :

دو دانشجوی سخت افزار داریم، یکی با ذهنیت کاملا تجاری و دیگری با ذهنیت کاملا علمی. شخص تجاری داره یک استارتاپ رو میچرخونه و شخص علمی درحال کار روی یک پروژه‌ست. شخص تجاری به شخص علمی، یک پیشنهاد استارتاپی میده و شخص علمی قبولش نمیکنه. شخص تجاری شروع میکنه به شماتت کردن و سرزنش کردن شخص علمی که چرا داری روی اون فعالیت علمی کار میکنی، زندگی خرج داره و این حرفای کلیشه ای!

خب، اینجا یک چالش مطرح میشه : جناب آقای تجاری، اگر این شخص روی پروژه (مثلا یه CPU جدید) کار نکنه، نسل بعدی کامپیوتر ها چی میشن؟! یا اگر امثال شخص علمی توی داستان نباشن، آیا امکاناتی که امروز داریم (مثل همون چیزایی که آقای جابز بهتون میفروخت!) بودن؟!؟!

در نهایت، توصیه میکنم که اگر تفکرتون تجاری هست، یک بار این مطلب رو بخونید و تحلیل کنید، و حتی جواب بدید. بی صبرانه منتظرم!

موفق باشید :-)

FacebookTwitterGoogle+Share

تجربه استفاده از اسنپ

unnamed

اسنپ، یکی از چیزایی بود که همیشه دوست داشتم استفاده کنم و تجربه‌ش کنم. حداقل برای یک بار هم که شده. خب، امروز تونستم بالاخره ازش استفاده کنم و از دانشگاه تا خونه رو با اسنپ برم. اولین چیزی که توجه شما رو به خودش جلب میکنه، اینه که اونقدری طول نمیکشه تا یکی از راننده های نزدیک به شما، قبول میکنه که سفر شما رو بر عهده بگیره (لازم به ذکره این کانسپت توسط تاکسی بیسیم ها هم پیاده میشه) ، ولی قضیه جالب تر این بود که اونقدری طول نکشید که راننده بهم زنگ زد و مکان دقیق من رو جویا شد. چندین دقیقه بعد راننده رسید دقیقا همونجایی که ایستاده بودم، و بعد سوار شدم. حالا میتونیم بریم سراغ برشمردن نقاط مثبت و منفیش :

نقاط مثبت :

  • هزینه مناسب : اگر از دم در ورودی دانشگاه (که جدیدا ایستگاه تاکسی شده 😐 ) میخواستم ماشینی رو کرایه کنم، باید حدود ۲۰ هزار تومن، اگر از میدون پونک میخواستم ماشین کرایه کنم حدود ۱۵ هزار تومن باید میدادم. این در صورتیه که با اسنپ همون مسیر رو ۱۱ هزار تومن پرداخت کردم (نزدیک ۹ هزار تومن صرفه جویی، دقیقا از همونجایی که سوار شدم!)
  • کولر : خب، تابستونه و هوا گرم، و اکثر راننده ها به بهونه مصرف بالا و قیمت بنزین، کولر رو روشن نمیکنن (واقعا استهلاک مغز و پوست و گرمازدگی و ….، به اندازه بنزین مهم نیست یعنی؟‌ 😀 ). در صورتی که ماشین اسنپ، از همون اول که سوارش شدم کولرش روشن بود، و خب این توی تابستون یک نقطه مثبت به شمار میاد.
  • مسیر : درسته که مسیر رو از روی نقشه انتخاب کرده بودم، ولی خب راننده هم راه های احتمالی رسیدن به مقصد رو بررسی کرد، و از من خواست که بهینه ترینش رو بهش معرفی کنم. به نظرم این دو حالت داره : اول این که شاید راننده یک مسیر بهتر در نظر داره، و دیگری این که شاید مسیری که من میگم رو راننده به خاطر میسپاره تا مسافر بعدی رو از این مسیر (که از چیزایی که توی ذهن خودش هست، بهینه تره) به مقصد برسونه.

نقاط ضعف :

  • نقشه : اسنپ از نقشه درستی استفاده نمیکنه. اسم خیلی از محله ها، درست وارد نشده، در صورتی که اگر از نقشه گوگل استفاده میکردن، این مشکل پیش نمیومد (حتی میشد مسیر پیشنهادی رو هم از همونجا داد بهشون!)
  • مسیرهای پرکاربرد : به نظرم، باید مسیرهایی که یک مسافر به تعداد زیاد سفر میکنه (مثلا از خونه به دانشگاه و برعکس) ، توی اسنپ سیو بشه، اینطوری راحت میتونیم بگیم میخوایم به فلان مسیر بریم، و خب این خودش یک پوئن مثبته (البته یک بخش «آدرس های منتخب» دارن ولی باز هم این کار رو نمیکنه)

در کل، سفر درون شهری خوب و بی دردسری بود، و از همه مهم تر این که اسنپ بعد از اتمام سفر، از شما نظراتتون در مورد سفر و راننده رو میپرسه، به نظرم این هم جالبه و میتونه کمک کنه به بهتر شدنشون.

FacebookTwitterGoogle+Share

ساخت توزیع لینوکس غیرمستقل بدون نیاز به اسکریپت

اصولا برای نوشتن و ساختن یک توزیع لینوکس، شما نیاز به این دارید که یک اسکریپت یا نرم افزار مخصوص تهیه لایو دیسک رو استفاده کنید. اما این که پشت اون نرم افزار ها چی میگذره؟! این مهمه. خب این نرم افزارها معمولا اسکریپت هستند ( و اگر نباشن هم سورسشون موجوده) ، پس میشه با نگاه به کد، به راحتی پی برد که اون پشت چی میگذره. ولی برای این که این راه رو تست کنید، نگاهی به این مطلب من بندازید. بیاید اول ببینیم ساختار دیسک اوبونتو چیه و چطوره؟!

کد   
(CD ROOT)
|-------+casper
|	|-------filesystem.${FORMAT}	
|	|-------filesystem.manifest
|	|-------filesystem.manifest-desktop
|	|-------vmlinuz
|	|-------initrd.img
|
|-------+boot
|	|--------+grub
|	|	 |--------grub.cfg
|	|
|	|-------memtest86+
|
|--------md5sum.txt

 

توی دیسک اوبونتو، همه چیز به شکل بالا چیده شده! همه برنامه ها و کتابخانه ها (و به طور کلی کل سیستم عامل) داخل پوشه کسپر قرار دارند، و همچنین ملزومات بوت شدن سیستم عامل، توی boot . برای لایو بوت شدن هم از تکنولوژی AuFS استفاده میشه (بعدا در موردش مطلبی خواهم نوشت). اما اگر بخوایم ریز تر شیم، بازهم بهتره به توضیحاتی که سازنده های اوبونتو دادن توجه کنیم :

کد   
/casper/filesystem.${FORMAT}: This is the container of the linux filesystem we are going to copy from our harddisk. It is usually a compressed filesystem like squahsfs.
 
 
 
    /casper/filesystem.manifest: This file is optional. You only need it if you decide to include the Ubuntu installer in the CD. The purpose of this file will be explained later.
 
 
 
    /casper/filesystem.manifest-desktop: This file is optional. You only need it if you decide to include the Ubuntu installer in the CD. The purpose of this file will be explained later.
 
 
 
    /casper/vmlinuz: The linux kernel. This is copied form the linux filesystem.
 
 
 
    /casper/initrd.img: the initramfs that contain the customizations necessary for the live CD/DVD.
 
 
 
    /boot/grub/grub.cfg: File containing boot options for the live CD/DVD.
 
 
 
    /boot/memtest86+: Optional file used to test the RAM of the machine form the live CD/DVD.
 
 
 
    /md5sum.txt: Optional file containing checksums for all the files in the CD.

پس اسکریپت هایی که برای «ریمسترینگ» استفاده میشن، این کارها رو میکنند و چنین برنچی رو برای ما میسازند. خب برای ساخت چنین چیزی باید چه کار کنیم؟ قبل تر در مورد ساخت توزیع مطلب نسبتا زیادی نوشتم، چه تو وبلاگ قبلی که روی بلاگفا بود و چه توی این وبلاگ. اما اگر واقعا میخواید کار مشابه اسکریپتی مثل ReLinux انجام بدید، به این لینک سر بزنید.

این روش روی چه توزیع هایی کار میده؟!

این هم سوال بسیار خوبیه، میشه گفت هر توزیعی که ساختار مشابه اوبونتو داشته باشه. حتی اگر شما بخواید توزیعی بر مبنای آرچ لینوکس ارائه بدید، میتونید ازش استفاده کنید، ولی احتمالا زحمت زیادی خواهد داشت براتون. اگر توزیع مبدا ساختار مشابه نداشته باشه، احتمالا نتونید چنین توزیعی ازش بیرون بکشید ولی اگر تونستید هم به احتمال بسیار قوی توزیع جدید ساختار تازه ‌ای ارائه خواهد کرد. به زودی هم لینکی که دادم رو ترجمه میکنم :)

موفق باشید!

 

FacebookTwitterGoogle+Share

به بهانه سه سالگی!

امروز وقتی داشتم هاست و دامنه رو تمدید میکردم، به تاریخ اولین فاکتور نگاه کردم، مرداد ماه ۹۱ اولین فاکتور بود و چهارمین فاکتور رو در چهارمین سال فعالیتم در وبلاگ نویسی، پرداخت کردم. با خودم گفتم چقدر سریع گذشت! حالا نمیخوام وارد ناله ها و بحث های فلسفی و خسته کنندگی همیشگی بشم. بیاید به وبلاگ، یه طور دیگه تبریک بگیم! تاحالا فکر کردید چرا اولین رشته ای که در یادگیری برنامه نویسی چاپ میکنید Happy Birthday نیست؟ خب بیاید این رو امروز چاپ کنیم! چندین زبان متفاوت از زبان هایی که قبلا در موردش بحث کردیم، امروز سوژه پستمونن. زبان هایی که مدت زیادی سراغشون نرفته بودم، یا تازه باهاشون آشنا شدم. این هم میتونه بهانه خوبی باشه برای کمی کد زدن :)

۱. Lua

کد   
print('Happy Birthday!')

۲. Scheme

کد   
(display "Happy Birthday!")

۳. Erlang

کد   
io:fwrite("Happy Birthday").

۴. Javascript

کد   
alert("Happy Birthday");

۵. bash

کد   
echo "Happy Birthday"

بله و این هم زبان های جا افتاده و یا زبانهایی که برام نا آشنا بودن و تازه باهاشون آشنا شدم (البته فقط Scheme چنین حالتی رو برام داشت). توی این سه سال کلی بحث و مطلب و … از این بلاگ اومد بیرون، در کنارش، مدت نسبتا زیادی که به لطف مبین نت دوست داشتنی، نت درست و حسابی نداشتم، وبلاگ رول توییتر من رو هم داشت 😀 . حالا همه چیز رو به جای خود دارم استفاده میکنم، وبلاگ و توییتر و فیسبوک و … . یه سری کارها هم بود که قرار بود بعد از «کنکور» انجام بدم، خب الانم بعد کنکوره (تا زمانی که دوباره بخوام کنکور بدم برای ارشد 😀 ) و خب وقت زیاده برای انجامشون. چیزایی مثل پادکست و ویدئو کست و … . و در آخر هم تشکر میکنم از همه کسایی که این وبلاگ رو توی این ۳ سال، دنبال کردن و خوندن :)

 

FacebookTwitterGoogle+Share

ببخشید رمزتون؟ – مقاله ای در باب نقض حریم خصوصی

این روزها کمتر کسی رو میشه دید که حداقل یک کارت بانکی نداشته باشه، و از اون برای خرید در مغازه ها، فروشگاه ها و … استفاده نکنه. تقریبا همه ما هم با پدیده ای به نام «رمزتون؟» آشنا هستیم. سوالی که موقع پرداخت با کارت پرسیده میشه! در این مطلب، که پس از مدتی نسبتا طولانی نوشتم، به بررسی این موضوع و نقض حریم خصوصی مردم در خرید، پرداختم.

161018_515

خرید از کارتخوان

فکر کنید در یک روز گرم تابستانی، رفتید یک آبمیوه خنک بخرید. پول خرد همراهتون نیست که حساب کنید و دست به جیب میشید و کارت بانکیتون رو به فروشنده میدید. شخص دیگری هم در مغازه هست و منتظره تا کار شما تموم شه، و خرید کنه. فروشنده بعد از طی چند مرحله، از شما میپرسه «رمزتون؟» و شما هم با صدای رسا و بلند میگید«….» ! حالا سه فرضیه مطرح میشه :

  1. شخصی که در مغازه هست، کاری نداشته باشه.
  2. اون شخص، سارق باشه و کارت شما رو در موقعیت مناسب بزنه!
  3. اگر کارتتون در اون مغازه جا موند، فروشنده ازش سوء استفاده کنه.

خب، این فعلا بخشی از غلط بودن گفتن رمز هست. بخش دیگرش، روش غلط به کار گیری کارتخوان توسط فروشنده ها/سرویس دهنده هاست. فروشنده باید کارتخوان رو به سمت مشتری بذاره، و چنانچه مشتری بلد نبود با کارتخوان کار کنه، راهنمایی جزئی بهش بده (یا حتی یک تابلو یا کاغذ راهنما کنار دستگاه نصب کنه). از اونجایی که این دستگاهها عمدتا منوی فارسی دارند، پس شدیدا کار بیهوده ایه که همه چیز رو به فروشنده بسپاریم. گرچه فروشنده هایی هم هستند که این امکان رو به شما میدن که خودتون پرداخت کنید. برای مثال، مدتی پیش (هفته دوم خرداد) برای خرید وسیله ای به فروشگاهی رفتم، و فروشنده بعد از فاکتور کردن جنس، گفت برید کارت بکشید. خودم کارت رو کشیدم و پرداخت رو انجام دادم، بدون این که رمز رو به کسی بگم. یک بار دیگه هم در یک مغازه فست فودی چنین موردی برام پیش اومد. اما در عوض در فروشگاه های بزرگی مثل شهروند، که یکی از بزرگترین فروشگاههای زنجیره ای تهران هم به شمار میاد، می بینیم که فروشنده ها خیلی سریع کارت رو از دستتون میگیرن و رمز رو از شما میخوان. حالا چه کنیم که مشکلی برامون پیش نیاد؟

نکات ایمنی

  1. تا حد امکان سعی کنید خودتون کارت بکشید، یا حداقل رمز رو خودتون بزنید.
  2. رسید های دریافتی از این دستگاه رو همیشه پیش خودتون داشته باشید، تا در صورتی که مشکلی پیش اومد، بتونید بهش استناد کنید.
  3. بعد از چندین بار خرید به سبک اشتباه ایرانی، رمزتون رو عوض کنید.
  4. از نوشتن رمز روی کارت، خودداری کنید (بهترین جا برای یادداشت کردن رمز، ذهن شماست. اگر هم ممکنه فراموش کنید، در گوشی اون هم نوت اکانت گوگل یا اکانت های مشابه که نیاز به رمز دارند یادداشت کنید).
  5. همیشه بعد از خرید، موجودی حسابتون رو از یک خود پرداز (یا کارتخوان بدون اپراتور) چک کنید.

سخن آخر

در این مطلب سعی کردم هرچی لازم بود رو بگم، ممکنه موارد دیگری هم باشه که باید رعایت بشه، و چنانچه مواردی به ذهنتون میرسه از طریق کامنت اطلاع بدید :)

FacebookTwitterGoogle+Share

از حالا، پست ها در گوگل پلاس!

گوگل ، که یکی از بزرگترین کمپانی های دنیای تکنولوژی محسوب میشه، یک شبکه اجتماعی شناخته شده به اسم گوگل پلاس داره. من مدتی در این شبکه فعال بودم، ولی بعد رهاش کردم ، تا این که دوباره تصمیم گرفتم درونش فعالیت کنم، و خب افزونه جت پک هم این اجازه رو به من میده تا پست های وبلاگ رو اتوماتیک به شبکه های اجتماعی مختلف ارسال کنم. پس در نتیجه، با اتصال وبلاگ به گوگل پلاس، فعالیت خودم رو در گوگل پلاس رسما آغاز کردم. این هم آدرس گوگل پلاس خودم. (بر خلاف فیسبوک و توییتر، در گوگل پلاس صفحه جداگانه ای ایجاد نکردم).

FacebookTwitterGoogle+Share