شروع مجدد در سال نو؟

با سلام. قبل از هرچیزی سال جدید رو به همه خوانندگان وبلاگ تبریک میگم و امیدوارم تعطیلات نوروز و سال خوبی رو داشته باشید. مدتیه که خیلی در وبلاگ مطلب نمی‌نویسم و هروقت متن طولانی و درخور توجهی به ذهنم میرسه، دست به قلم (؟ یا کی‌بورد؟) میشم و در این گوشه اینترنت، چیزی که در ذهنم میگذره رو مینویسم. این پست کمی متفاوت از پستهای قدیمی خواهد بود، چرا که موضوع خاصی نداره و فقط مروری بر تصمیمات چندروز اخیر خودمه 🙂

داستان از اینجا شروع میشه که چهارساله که دارم در مقطع کارشناسی «مهندسی کامپیوتر» و گرایش «سخت افزار» تحصیل میکنم. اونقدری به پایانش نمونده و موقعی رسیده که واقعا باید یک سری علامت سوال از ذهن و زندگی من، رفع بشه. چه علامت سوالهایی؟ مثل این که آیا واقعا قصد دارم تحصیلات عالیه داشته باشم؟ آیا قصد دارم همین کامپیوتر رو ادامه بدم؟ آیا قصد دارم رشته دیگری رو از صفر شروع کنم؟ و هزاران سوال دیگر. سوالاتی که شاید ذهن خیلی هایی که در مقطعی حساس از زندگیشون هستند رو درگیر کنه. همین الان که این پست رو می‌نویسم، دوستی که به مباحث علوم انسانی علاقه داره (و کامپیوتر میخونه) از من پرسید «به نظرت انصراف بدم برم جامعه شناسی بخونم؟» و خب بعد کلی بحث نتیجه‌ش شد که فعلا دست از این کار بکشه (بعدا در مورد این موضوع هم مفصل توضیح میدم در وبلاگ!)

قبل از این که این سوالات پیش بیاد باید یک علامت سوال بزرگتر رو رفع میکردم. این که «چرا کامپیوتر یک باره فرع زندگی من شد؟»! فکر کنم هرکسی که این وبلاگ رو از مرداد ۹۰ (یا ۹۱؟) خونده باشه و قبلتر من رو از وبلاگهای قبلی، فروم اوبونتو یا حتی انجمن آیفون بشناسه، می‌دونه که من شدیدا علاقمند به مباحث علوم و مهندسی کامپیوتر بودم (و هستم! و حتی با تقریب درست و زیادی خواهم بود 😀 ) ولی مدتهاست در این زمینه خبری از من نیست. نه به شکل قدیم پروژه هایی رو تعریف میکنم و پیش می‌برم، و نه مثل قدیم به صورت فعال وسط بحث های تخصصی حضور پیدا میکنم و سعی میکنم یاد بگیرم.
موضوع از اینجا شروع میشه که مدت زیادیه که از پروژه های کامپیوتری دور شدم و به «موسیقی» رو آوردم. موسیقی خوب و لذتبخشه و حقیقتا لازمه که هر آدمی، درجه خاصی از هنرمندی رو در خودش داشته باشه. حالا یا موسیقی یا خوش‌نویسی یا نقاشی یا آشپزی و … . مهم این نیست که شما چقدر وقت صرف هنر میکنید، موضوع اینه که میخواید عنوان اصلی شما در جامعه «هنرمند» باشه؟ یا مثلا «مهندس»؟ خب طبیعیه که من بعنوان کسی که مهندسی میخونه (و حقیقتا کم هم بابت این عنوان مهندس خرج نشده، چه هزینه دانشگاه چه وقتی که صرف شده) و رشته انتخابیش رو دوست داره، دوست دارم قبل از این که بهم بگن «هنرمند»، «مهندس» خطابم کنن.

موسیقی ذهن من رو درگیر کرد، آهنگسازی رو در این مدت یاد گرفتم (به صورت درست و علمی)، دوباره کلاس گیتار رفتم، حتی قطعاتی که ساخته بودم رو در اینترنت منتشر کردم و … . ولی این توانایی در آهنگسازی رو از کجا آوردم؟ به نظرم بخاطر تسلطی که روی کامپیوتر داشتم. اگر به این اندازه به زیر و بم کامپیوتر وارد نبودم (گرچه ادعایی هم ندارم درش)، نمیتونستم توی نرم افزاری مثل FL Studio راه بیفتم و کارایی مثل ساخت موسیقی الکترونیک، میکس و مستر و … رو یاد بگیرم. حتی استفاده از گیتار الکتریکم بعنوان یک MIDI Synthesizer .

خب برگردیم به موضوع! این «شروع مجدد» چه چیزی میتونه باشه؟ به خودم قول دادم که در این ایام نوروز، که ماشالله ترکش های تعطیلیش تا اول اردیبهشت هم اصابت میکنه 😂 ، یکی از موضوعات مرتبط با رشته‌م رو مطالعه کنم، و سعی کنم تا جای قابل قبولی فرایند یادگیری و تمرین رو براش انجام بدم. حالا یا دوباره یکی از موضوعات مورد علاقم رو میخونم (سیستم عامل، معماری کامپیوتر، ریزپردازنده و …) یا این که یک موضوع جدید رو باز میکنم و سعی میکنم درش به یه حداقلی برسم (که میتونه از برنامه نویسی جاوا یا آندروید رو شامل بشه تا شبکه های عصبی و پردازش موازی یا حتی متدهای رسمی در مهندسی نرم افزار :|) و احتمالا کل امسال رو وقف همون موضوع کنم و در تابستان هم بتونم یک مقدار نوآوری درش داشته باشم!

نتیجه‌ش چه خواهد شد؟ این که من باز به اون اصالت کامپیوتری خودم برگردم. وقتی قراره به عنوان «مهندس» در جامعه حضور داشته باشم نیاز به «دید مهندسی» هم دارم، و دید مهندسی هم چیزی نیست که الکی و یک شبه به دست بیاد. پس امیدوارم امسال، برای من سال «دید مهندسی» و «مهندس بهتر شدن» باشه 🙂

Share

اقتصاد رمزپولی و ویرگول؛ بازگشت وبلاگ نویسی

دوباره خواستم وبلاگ نویسی کنم، اینبار دلیلی مضاعف برای نوشتن داشتم؛ موجی که در توییتر شاهدش بودم به اسم «چالش وبلاگ نویسی» که خب، شخصا برای من جالب بود که مردم دوست داشتند از کانالهای تلگرامی و اکانتهای مجازی دیگر، دوباره به تریبون های اختصاصی خودشون یعنی «وبلاگ» برگردند.
این به معنی این نیست که توییتر یا فیسبوک یا اینستاگرام؛ تریبون اختصاصی نیست، اما پر از محدودیت هستند. حداقلش اینه که برای نوشتن متن یا کپشن و … ، محدودیت کرکتری داریم.

از اینها که بگذریم، چرا اصلا این عنوان رو برای مطلب انتخاب کردم؟ دلیل خاصی نداشت و واقعا هم قصد نداشتم که وارد مباحث تحلیلی و پیچیده «رمزپول» ها بشم، ولی دوست داشتم یکی دو تا از مطالب روز که در فضای وب فارسی هم خیلی مطرح هستند رو پوشش بدم. اولیش هم همین «رمزپول» یا پولهای دیجیتالی مثل بیت‌کوین و اتریوم و مونرو و … .
چیزی که برای من در این زمینه خیلی جالب شده، اینه که کم کم اقتصاد داره به سمت معامله با این پولها میره و پولهای کلاسیک – که یعنی یک پشتوانه پر ارزش داشتند، اون هم در خزانه ها و بانکهای بزرگ کشورها – کم کم کنار زده میشن. کم‌کم، سرویسهای آنلاینی که ازشون خرید میکنیم (یا چیزی رو روی اونها میفروشیم) هم دارند قبول می‌کنند که این پولها رو هم در کنار پولهای کلاسیک بپذیرند.
خب چیزی که واضحه، این پولها احتمالا توجه تاجران و سرمایه داران بزرگ هم به خودشون جذب میکنن و این یعنی جایگزین شدنشون با پولهای بین المللی و احتمالا به شکل قابل توجهی «جهان‌وطنی» شدن صنعت و تجارت (باز هم در انحصار عده‌ای خاص؟).
البته ما ، بعنوان جوامع گیک و نِرد هم صرفا این پولها رو مطالعه میکنیم، کاوش (ماین) میکنیم و بعضا ممکنه برای خرید و فروشهای ساده (مثل همونایی که از داخل یا خارج امکان معامله‌شون نیست، مثل خرید نرم افزار یا سرویس) استفاده‌شون کنیم و همین باعث شده که زندگی جماعت گیک حداقل کمی بهتر بشه.

و اما ویرگول! درست همین «،» ساده که هیچوقت نفهمیدیم ویرگول اسم درستشه یا کاما، شده اسم یک سرویس ایرانی برای میکروبلاگینگ (لینک) و بسیاری از وبلاگ نویسهای قدیمی که در «وبلاگستان» فعال بودند، دوباره سمتش اومدند و شروع کردن به نوشتن.
چه اونهایی که پست های مینیمال دو سه خطی می‌نوشتند، چه اونهایی که مثل من عادت به روده‌درازی و طومار نویسی داشتند. بهرحال تریبون کسانی که به دور از فیسبوک و توییتر و … میخوان که شنیده و دیده و خونده بشن، همین وبلاگهاست. همین فضاهای چند مگابایتی روی اینترنت!
از ظهور ویرگول خوشحال شدم، چون خیلی وقت پیش تلگراف (لینک) رو دیده بودم که عموما به زبان انگلیسی می‌نویسند (چندین پست از پاول دوروف، مدیرعامل تلگرام اونجا خوندم) و فهمیدم یک شکل جدید از وبلاگ نویسی رو به بازار عرضه کرده، در این فکر بودم که چرا فارسیش نیست؟ و حتی به فکر پیاده سازی یکی از اونها افتادم که دیدم ویرگول به خوبی و زیبایی پیاده سازی شده.

خلاصه، این یک مطلب طولانی و شاید غیرعلمی بود که پس از مدتها نوشتم، برای نویسندگی در وبلاگ برنامه های زیادی دارم 🙂

Share

به بهانه روز چپ دست ها

امروز، ۱۳ آگوست، در تقویم به عنوان روزجهانی چپ دست ها (لینک) معرفی شده. دلیل این که چپ دست ها (از جمله خودم) روز مخصوص به خودشون رو دارن یک چیزه : تبعیض علیه چپ دست ها. ما کلا ۱۰٪ جمعیت کره زمین رو تشکیل میدیم و خب، طبیعیه که همه چیز برای اکثریت باشه، اون هم ۹۰٪ راست دست. در این تاپیک، میخوام کمی در مورد چپ دست بودن بگم و بعد بریم سراغ چپ دست های معروف و کمی هم برای مشکلات چپ دست ها غر بزنم 🙂

چپ دست یا راست مغز؟

حقیقت اینه که مدت نسبتا طولانیه که «راست مغز» و «چپ مغز» بودن بین مردم رایج شده، در صورتی که کاملا غلطه، هیچ وقت اینطور نیست که مغز ما فقط از یک قسمتش (یا یک درصد خاص) استفاده کنه. کل مغز در کنترل بدن و احساسات ما دخیله. پس این رو فراموش کنید که «راست مغز» هستید! بلکه اگر چپ دست هستید مغز شما «راست برتر» هست اون هم نه حتما، ولی اکثر موارد چنین اتفاقی میفته.

edbb745db9515447ff39243209c08fe1--right-brain-the-brainهمونطور که از تصویر بالا مشخصه، افرادی که مغز راست برتر دارند احساسی ترند، تخیل قوی تر دارند، و تفکرشون خطی نیست. در صورتی که در افرادی که مغز چپ برتر دارند، دقیقا عکس این قضیه داره اتفاق میفته. پس، نتیجه : چپ دست ها در کارهایی که نیاز به خلاقیت و هنر و … داشته باشه بهترن. البته این هم الزامی و ۱۰۰٪ نیست. ولی وقتی برسیم به چپ دست های مشهور شاید اوضاع کمی فرق کنه!

بهرحال، چپ دست بودن نشانی از «خاص» بودن من یا شما نیست؛ این صرفا یک تفاوت کوچک با بقیه‌ست که داریم و خب همین تفاوت میتونه باعث بشه که خیلی از ابزارهای ما متفاوت از بقیه باشه. حتی شاید نوشتار یا مدلسازی متفاوتی نسبت به بقیه داشته باشیم.

معروف ها!

خب، چپ دست معروف زیاده. اینجا تعدادی چپ دست معروف رو میخوام معرفی کنم، تا ببینید که چقدر از آدمایی که میشناختیم یا میشناسیم چپ دست هستند. اگرچه باز هم تاکید و تکرار دارم که نشونی از برتری یا خاص بودن نیست، ولی بد نیست بدونیم که کدوم یکی از سلبریتی هایی که میشناسیم، چپ دست هستند.

زیرخاکی ها

napoleon-i-9420291-1-raw

اولین چپ دست، از معروف های تاریخی، که در این مطلب قراره معرفی کنم کسی نیست جز «ناپلئون بناپارت». ناپلئون رو همه میشناسیم، امپراتور فرانسه که در دو دوره بر فرانسه حکمرانی کرد و در دوران حکمرانیش، در امور سیاسی و نظامی و مدنی، کلی ایده و نوآوری داشت. این شخص، از چپ دست های مشهور هست که اکثر مقالات و مطالب مرتبط با چپ دست ها بعنوان یکی از معروف ها، بهش اشاره میکنن.

Nietzsche187aاین آقا هم که معرف حضور هست، فیلسوف برجسته آلمانی فردریش نیچه. نیازی به توضیح زیاد در موردش نمی بینم 😀 .

رهبرها

Leaders

سه نفری که در عکس بالا هستند از راست به چپ «فیدل کاسترو» رهبر انقلابیون کوبا، «ماهاتما گاندی» رهبر آزادی بخش هند و «اتوفن بیسمارک» صدراعظم امپراتوری آلمان، همگی چپ دست بودند. البته طبیعتا تعداد رهبرهایی که چپ دست بودند یا هستند بیشتر از این هاست، ولی بهرحال این ها معروف ترین ها هستند!

رئیس جمهورها

Presidents

شاید عجیب ترین بخش این مطلب همین باشه، این چهار رییس جمهور آمریکا، که پشت سر هم بوده دوران حکومتشون، همگی چپ دست بودند. چرا عجیب؟ چون تنها ده درصد جمعیت زمین چپ دست هستند (ششصد میلیون نفر تقریبا) و یک نفر از جمعیت کل آمریکا (نزدیک چهارصد میلیون نفر) شانس رییس جمهور شدن رو داره. یعنی یک احتمال خیلی خیلی بعید، و این داره این قضیه رو جالب میکنه. گرچه ممکنه که شما این اشخاص رو بشناسید ولی محض اطلاع از چپ به راست : رنالد ریگان، بیل کلینتون، جورج بوش پسر و باراک اوباما در تصویر هستند.

هنری ها

Tony-Lommi

در هنر، در قسمتی که اهمیت چپ دست یا راست دست بودن به شدت مطرح هست موسیقی و نواختن سازهای زهی هست، بنابراین این قسمت رو اختصاص میدم به گیتاریست ها! به این دلیل که خودم گیتاریست هستم (البته متاسفانه من گیتار رو با دست راست یاد گرفتم) و این که گیتاریست های چپ دست، معمولا خلاق ترین ها هم بودن. معروف ترین گیتاریست های چپ دست، جیمی هندریکس، دیک دیل، تونی آیومی (در تصویر) و پل مک کارتنی هستند. خیلی از خوانندگان وبلاگ، این چهار نفر رو میشناسند. اگر نمیشناسید، با سرچ کردن اسمشون میتونید به نتایج جالبی برسید. همه این اشخاص، برای این که گیتار مناسبشون باشه، تغییرات زیادی درش ایجاد کردند. از برعکس گرفتن گیتار (دیک دیل)، برعکس کردن سیم ها و خرک (هندریکس) تا سفارش گیتار چپ دست (آیومی و مک کارتنی) از کارهایی بوده که برای راحتی نوازندگی انجام دادن.

دیگر معروف ها؟

جای افرادی مثل «اینشتین» یا «ادیسون» یا «بتهوون» یا حتی شاعر آلمانی «گوته» در افرادی که در این پست معرفی شدند، خالی نبود؟ راستش رو بخواید نه! چرا که این اشخاص به وفور معرفی شدند، بیشتر در نظر داشتم که افرادی رو معرفی کنم که حدس میزدم نمیدونستید چپ دست بودند.

… و اما مشکلات چپ دست ها!

یک سر به مدرسه یا دانشگاه بزنید، میزهای تک نفره همه مخصوص راست دست ها طراحی شدند! برای مثال من همیشه میگردم دنبال میزی که سمت چپ ترین صندلیش خراب باشه، روی صندلی وسط (یا صندلی کنار اون صندلی خراب) میشینم و از دسته صندلی کناری استفاده میکنم. اگر هم صندلی خراب نباشه به ناچار یک صندلی بیشتر اشغال میکنم. تنها دلیلش هم عدم وجود صندلی چپ دست هست. سازهای زهی مثل گیتار و ویولن و … اکثرا راست دست هستند و اگر چپ دست پیدا کنیم، احتمالا قیمت بسیار بالایی داره. همچنین، چپ دست ها توی نوشتن و رسم نمودار و … تفاوت هایی با بقیه دارند. معمولا یک سری حروف رو به شکل خاصی مینویسند، اعداد رو از سمت راست مینویسند (البته این عادت کم کم رفع میشه، در زمان دانش آموزی ابتدایی مشکل زیادی با این داشتم) و یا جدول ها رو قرینه یا با چرخش ۹۰ درجه ای میکشن. مثلا خودم، جدول کارنو رو با چرخش ۹۰ درجه ای میکشم. نتیجه هم درست هست (صرفا ظاهر قضیه عوض شده!) ولی باز هم ایراد بهم گرفته میشه که چرا اینطوری کشیدی.

و اما بدترین مشکل «به زور راست دست کردن» هست که همچنان ادامه داره. زمانی چپ دست ها شیطان صفت و جادوگر و … بودند و به این خاطر خیلی اذیت میشدند، الان هم افرادی هستند که با باورهای غلط در مورد چپ دستها، انتظار دارند که چپ دست ها راست دست بشند.

حرف آخر؟

حرفی ندارم جز این که اگر روزی قراره طراحی فضای آکادمیک یا آموزشی رو برعهده بگیرید، روزی قراره سازی رو تدریس کنید، روزی قراره استاد دانشگاه بشید و … ، چپ دست ها رو هم در نظر بگیرید. کافیه یک نگاه به آدمهایی که در این مطلب و در این لینک معرفی شدند بندازید تا ببینید که دنیا همونقدری که به راست دست ها نیاز داره، به چپ دست ها هم نیاز داره. روزانه هزاران حرف و توییت و پیام ضد تبعیض و … میفرستیم اما ساده ترین قسمتش، یعنی همین رعایت حقوق چپ دست ها رو، رعایت نمی کنیم!

Share

چرا در چالش های کتابخوانی شرکت نمی‌کنم؟

بعد از چالش هایی که در وب فارسی مطرح شدند و مدت زیادی هم همه ما رو سرگرم کردند، چالش هایی با موضوع «کتابخوانی» مطرح شدند! چالش هایی که از معرفی ده جلد کتابی که خوندید؛ تا این که کتاب بخونید و از خودتون یک دقیقه فیلم بگیرید در حالی که کتاب میخونید. در همه این چالش ها، دعوت شدم ولی در هیچ کدوم شرکت نکردم. در این پست، قصد دارم تا دلایلش رو مطرح کنم!

اولین مشکل، اینه که اصلا «چالش» یعنی چی؟ یعنی این که از پسش برنیای، یا برات سخت باشه (به زبان خیلی خیلی ساده میخوام بگم) و خب اینجا باید تاسف خورد از این بابت، که یک کار روتین مثل مطالعه برای ما بشه «چالش»، در حدی که بتونی برابرش کنی مثلا با عکس گرفتن کنار کوسه ماهی یا ریختن چندلیتر آب یخ روی سر. خب، دیدید؟ با اسم این جنبش ها مشکل دارم، چون اصولا کتاب خوندن و مطالعه (در هر شکلی؛ نه فقط شکل کاغذی سنتی بلکه حتی مطالعات و کارهای میدانی) برای من چالش نیست. چون واقعا نه برام سخته و نه طوری که از پسش بر نیام!

این در مورد خود جنبش ها. حالا مشکل دومش چیه؟ اینه که مطالعه توی جامعه ما شده ابزاری برای شوآف، و متاسفانه کتاب های زرد هم این بین کم نیستند که بخاطر اسامی دهن پر کن و محتوای اصطلاحا «روی بورس» شون، هم پرفروش شدن و هم این که خیلیا خوندنشون رو مایه خردمندی میدونن. البته بدنیست که هر از گاهی کتاب های زرد هم خونده بشن، چرا که به ما این دید رو میدن که مردم تا چه اندازه دوست دارند سرشون کلاه بره یا این که ره صد ساله رو یک شبه برن. در مورد اینطور کتابها باید بگم اکثرا شامل کتاب های کارآفرینی، چگونه در شصت دقیقه بیل گیتس شویم و … میشه (این در حالیه که ما کلی مستندات و کتابهای خوب در زمینه تجارت و مدیریت و روانشناسی و کارآفرینی داریم!)

و اما سومیش … این که صرف «مطالعه» نمیتونه ابزار خوبی برای یک جا نگه داشتن افراد باشه. دلیلش رو بخوام توضیح بدم میگم اختلاف در سلیقه و عقیده و مکتب و فلسفه. کتاب (در کل امر نوشتن) بازتاب سلیقه و عقیده‌س. یا بهتر بگم بازتاب ذهن. و کسی میاد کتاب من نویسنده (از نوع نوعی البته 😀 ) رو میخره، که با من هم‌فکر باشه. پس باز هم نمیشه به صرف این که این جماعت کتابخون هستند، کنار هم قرارشون بده. ضمن این که تا الان از کتاب های تخصصی صرف نظر شده (مثلا فرض کنید من بیام کتاب سیستم عامل تنن‌باوم رو بخونم و یکی هم بره رساله منطقی-فلسفی ویتگنشتاین رو! خب نمیشه!).

و اما در پایان … بگم که «مطالعه» در جامعه ما بد جاافتاده. مطالعه رو حس میکنیم که حتما باید آموزنده باشه و یه تاثیر خیلی خیلی شدیدی توی زندگی ما بذاره ولی خب راه اشتباهی رو پیش گرفتیم. چرا؟ چون مطالعه به قصد فان، بدون شوآف و حتی بدون یادگیری هم میتونه به قدر کافی جذاب باشه. یعنی چی؟ یعنی این که بین این همه کتاب عرفان و فلسفه و کامپیوتر و … که داریم میخونیم، داستان هم بخونیم؛ فارغ از این که داستان ناقل چه پیامیه و اگر بعدها در فهمیدن سیر داستانیش مشکل داشتیم رو بیاریم به نقد و بررسیش! داستان و شعر و … رو بیشتر در مطالعاتمون بگنجونیم و با مطالعه تفریح کنیم (مثلا یکی از تفریحات شخصیم گشتن توی ویکیپدیاس. چیزی که میتونه ساعت ها مشغولم کنه. درسته که شعر و داستان نیست ولی واقعا به قصد یادگیری واردش نمیشم!).

امیدوارم که با این مطلب تونسته باشم بگم که چرا در این چالش ها، شرکت نمیکنم .

موفق باشید 🙂

Share

#کارپینو، یا تاکسی نارنجی روی گوشی های هوشمند!

چند روز پیش، دوستی کارپینو رو به من معرفی کرد. رقیبی برای اسنپ و تپسی (و شاید استارتاپ های دیگر حوزه حمل و نقل درون/برون شهری ) که ظاهرا خود تاکسی رانی و شرکتهای تاکسی رانی خصوصی پشتش هستند، شما سفارش ماشین میدید و یک «تاکسی» میاد دنبالتون، یه چیزی مثل این 😀

IMG20145432

خب، این حرکت قشنگه ولی چند تا مشکل اساسیش تو چشم میزنه :

  • مسافر خودش باید دکمه «سوار شدم» رو بزنه، به نظر من احمقانه ترین چیزی که میتونه در چنین اپ هایی پیاده سازی بشه همینه! در واقع راننده هست که باید اعلام کنه مسافر سوار شده و سفر رسما آغاز شده، نه این که مسافر خودش اعلام کنه!
  • امکان امتیاز دهی به راننده وجود نداره، امروز عجله داشتم و راننده به موقع رسید، مسیر خوبی هم انتخاب کرد، ولی آخرش نشون داد به مبلغی که در اپلیکیشن وارد شده بی اعتنا بوده (در واقع ۹ هزار تومن بود و من ۱۰ تومن دادم، راننده پولی به من پس نداد تا خودم ازش خواستم که باقی پول رو پس بده) ، یعنی اگر اسنپ بود میشد ۴ از ۵ ستاره. من نتونستم بهش امتیاز مناسب بدم.
  • بعد از سوار شدن هیچ آپشن مسیریابی ای برای راننده فعال نشد، و راننده داشت از من مسیر میپرسید (البته انتهای راه). یکی از خوبی های اسنپ اینه که حداقل نیازی نیست در راه مسیر رو بگی و به کمک Waze (که البته الان جوابگو نیست!) و Google Maps و … ، خودش مسیر حدودی رو پیدا میکنه و فقط ممکنه در پیچ و خم ها و پس‌کوچه ها نیاز باشه که راهنمایی کنیم.
  • این برای من خیلی مهمه، عادت دارم که بعد از سوار شدن به اسنپ یا تپسی، پرداخت آنلاین انجام بدم و بنا به دلایلی تا جایی که بتونم از وجه نقد رد و بدل کردن در میرم! ولی این کارپینوی عزیز، هیچ آپشنی نداشت که بعد از سوار شدن بتونی پرداخت رو انجام بدی!
  • و آخرین مورد ، دقیقا همه پیام هایی که باید توسط راننده (موقع رسیدن، لغو سفر، … ) ارسال بشه امکانش هست که توسط مسافر ارسال بشه 😐 یعنی تغییری در محتوای پیام ندادند و همینطوری وارد اپلیکیشن شده!

گرچه، در وبسایتشون هم سوتی های خیلی عجیبی میشه پیدا کرد :

  • خیلی جاها اسم «ماکسی» به چشم میخوره، ظاهرا اسم اولی که برای استارتاپ (اگر بشه حتی اسمش رو استارتاپ گذاشت 😐 ) انتخاب کرده بودند ماکسی بوده، و بعد شده کارپینو. اما به خاطر عجله ای که برای لانچ کردن داشتند این مورد رو اصلاح نکردند.
  • وقتی روی آیکن Google Play کلیک کنید، به «کافه بازار» هدایت میشید! این هم چیزی بود که باعث تعجبم شد! با این که کافه بازار آیکن خاص خودش رو داره وبرای دانلود میشه ازش استفاده کرد ولی نمیدونم چرا اینجا از آیکن گوگل استفاده شده!

در کل، سرویس جالبیه ولی «خیلی خیلی خیلی» جای کار داره، خیلی از پیامها و محتوا باید عوض بشن، خیلی از آپشن ها باید اضافه بشن و از همه مهم تر این که باید برای مدیریت تراکنش ها و پرداخت ها سیستم خاصی پیاده سازی بشه که مشکلات برشمرده شده رو هم رفع کنه!

Share

موسیقی Drone

اسم Drone برای اکثر ما، «پرنده هدایت پذیر از دور» یا همون «پهپاد» رو یادآور میشه، چون اکثرا این وسایل رو به اسم دِرون میشناسیم. اما، درون یک سبک (یا بهتر بگم استایل) موسیقی هم هست. در این پست، قصد دارم در مورد این سبک و این که کجاها و چطور استفاده میشه صحبت کنم. لازم به ذکره که این سبک از سبک های مورد علاقه خودم هم هست.

در ساده ترین شکل ممکن، درون به حالتی از نوازندگی گفته میشه که یک آکورد یا نُت، یا سرتاسر آهنگ کشیده بشه یا تکرار بشه. به این حالت گفته میشه Drone و خب یکی از مینیمال ترین سبک های موسیقی میتونه به شمار بیاد دقیقا به همین خاطر. از این استایل خاص، در سبکهایی مثل نئوکلاسیکال، امبینت و … استفاده میشه.

و حالا ببینیم که Drone چطور ساخته میشه؟ من چند تا روش جالب برای ساختن درون پیدا کردم، اولین روش اینه که از سازهایی استفاده بشه که صداشون خودش کشش داره. مثلا سازهای بادی، ویولن و … (این نشون میده که درون چیز جدیدی هم نیست و احتمالا در دوران قدیم هم به شدت استفاده میشده، اما به شکل سبک یا استایل مجزا بهش نگاه نمیکردن) ، در این روش شما کافیه یک نت یا آکورد دلخواه رو برای مدت زمان دلخواه بکشید. البته اگر از سازهایی مثل پیانو و گیتار و … هم استفاده میکنید، میتونید اون آکورد یا نت رو برای مدت طولانی، تکرار کنید. روش دوم استفاده از افکت های مجزا برای ساز هست. مثلا استفاده از پدال های Delay و Reverb و Fuzz برای گیتاز میتونه کمک خوبی باشه که Drone بسازیم، و برای این که نویز داخل صدا نباشه از Feedback استفاده کنیم. این روش رو معمولا کسایی که ترکیب درون با سبک های دیگه (مثلا راک یا متال) استفاده میکنن خیلی استفاده میکنن. روش سوم هم، که روش مورد علاقه خودم هم هست 😀 ، مهندسی صداست. خب این روش کمی آسون تر و به میزان زیادی جذاب تره، شخصا از نرم افزار Audacity و افکت های Change Speed , Delay, Reverb و افکت دوست داشتنی Paulstretch برای ساختن Drone استفاده میکنم. برای ساختن آهنگ هم یا از ساز (گیتار / هارمونیکا) و یا نرم افزارهای LMMS و TuxGuitar کمک میگیرم و بعد شروع میکنم به مهندسی صدا و آهنگ رو به شکل Drone/Noise در میارم. در پست های بعدی احتمالا در موردش خواهم نوشت 😀 .

موفق باشید 🙂

 

Share

نسخه اسپرانتوی وبسایت!

خب یک مدت طولانی بود که دوست داشتم زبان دوست داشتنی، کاربردی و البته فراساخته اسپرانتو رو یاد بگیرم، و این اتفاق هم افتاد. بعد از این، به ذهنم رسید که شده یک صفحه استاتیک هم که شده، توی سایتم به این زبان داشته باشم و خودم رو معرفی کنم! و این اتفاق افتاد و از این لینک میتونید استفاده کنید برای رسیدن به نسخه اسپرانتوی وبسایت شخصیم!

 

Share

سرطان علم

قبلا خیلی دوست داشتم یه پست کامل و جامع در مورد استارتاپ ها ( و شاید دید کاملا تجاری) داشته باشم! بدون شک هممون میدونیم در دنیایی داریم زندگی میکنیم که دور و برمون رو استارتاپ ها اشغال کردند. از ایده های کاملا جدید پخش غذای خونگی بگیریم و بریم تا سیستم های مشابه آژانس و تاکسیرانی!

حالا چرا این عنوان انتخاب شد برای پست…. داستانش مفصله! خب بریم سر اصل مطلب. این آقا، برای خیلی از دانشجوهای کامپیوتر یک Icon هست :

12-reglas-steve-jobs-2خب بدون شک میشناسیدش! استیون پل جایز که به اسم «استیو جابز» معروفه. از بنیانگذاران شرکت اپل، و یکی از مدیرعامل های اپل که زمان مدیریتش، ترکوند! خب میگم ترکوند چرا که تونست شرکت تقریبا ورشکست شده رو به یک شرکت میلیارد دلاری تبدیل کنه و این کار ارزشمندیه. اما آیا این کار یک مهندس/محقق کامپیوتره!؟ مسلما خیر. استیو جابز یک مغز تجاری و یک نابغه تجاری بود، نه یک مهندس کامپیوتر. کاری که کرد، فروش چیزایی بود که مهندس کامپیوتر ساخته بود.

خب، یک بررسی ساده کردیم. حالا برسیم به موضوع خودمون.

چرا استارتاپ ها سرطان علم هستند؟ به نوبه خودشون نیستن، و اصلا ساخته نشدن که باشن. موضوع مهم، دید غلط جامعه نسبت به این موضوعه. در واقع، کسی که وارد دانشگاه میشه از همون ترم اول به فکر این میفته که برای خودش کاری دست و پا کنه، در صورتی که هیچ تجربه فنی و پروژه ای نداره. یکم که میگذره، یک ایده تقریبا ناپخته به ذهنش میرسه و اون رو تبدیل به استارتاپ میکنه. و این هم یک مشکل بزرگ تره. حالا ببینیم اصلا با «ایده» باید چه کنیم؟! به نظرم اولین کار اینه که ایده رو جست و جو کنیم، ایده های مشابه رو ببینیم، و ببینیم که چند نفر قبل از ما چند بار اون رو پیاده کردن، چون شخصا معتقدم که یک ایده نباید بیشتر از دوبار اجرا بشه و وقت گذاشته شه روی کارهای بهتر! حالا میتونیم اینطوری نتیجه گیری کنیم :

به واسطه تفکر غلط، مردم همیشه دنبال راه های پول درآوردن هستند، نتیجتا فعالیت های زود بازده رو به فعالیت دانش بنیان ترجیح میدن

خب، حالا بیایم از این جمله یک وضعیت رو تحلیل کنیم :

دو دانشجوی سخت افزار داریم، یکی با ذهنیت کاملا تجاری و دیگری با ذهنیت کاملا علمی. شخص تجاری داره یک استارتاپ رو میچرخونه و شخص علمی درحال کار روی یک پروژه‌ست. شخص تجاری به شخص علمی، یک پیشنهاد استارتاپی میده و شخص علمی قبولش نمیکنه. شخص تجاری شروع میکنه به شماتت کردن و سرزنش کردن شخص علمی که چرا داری روی اون فعالیت علمی کار میکنی، زندگی خرج داره و این حرفای کلیشه ای!

خب، اینجا یک چالش مطرح میشه : جناب آقای تجاری، اگر این شخص روی پروژه (مثلا یه CPU جدید) کار نکنه، نسل بعدی کامپیوتر ها چی میشن؟! یا اگر امثال شخص علمی توی داستان نباشن، آیا امکاناتی که امروز داریم (مثل همون چیزایی که آقای جابز بهتون میفروخت!) بودن؟!؟!

در نهایت، توصیه میکنم که اگر تفکرتون تجاری هست، یک بار این مطلب رو بخونید و تحلیل کنید، و حتی جواب بدید. بی صبرانه منتظرم!

موفق باشید 🙂

Share

تجربه استفاده از اسنپ

unnamed

اسنپ، یکی از چیزایی بود که همیشه دوست داشتم استفاده کنم و تجربه‌ش کنم. حداقل برای یک بار هم که شده. خب، امروز تونستم بالاخره ازش استفاده کنم و از دانشگاه تا خونه رو با اسنپ برم. اولین چیزی که توجه شما رو به خودش جلب میکنه، اینه که اونقدری طول نمیکشه تا یکی از راننده های نزدیک به شما، قبول میکنه که سفر شما رو بر عهده بگیره (لازم به ذکره این کانسپت توسط تاکسی بیسیم ها هم پیاده میشه) ، ولی قضیه جالب تر این بود که اونقدری طول نکشید که راننده بهم زنگ زد و مکان دقیق من رو جویا شد. چندین دقیقه بعد راننده رسید دقیقا همونجایی که ایستاده بودم، و بعد سوار شدم. حالا میتونیم بریم سراغ برشمردن نقاط مثبت و منفیش :

نقاط مثبت :

  • هزینه مناسب : اگر از دم در ورودی دانشگاه (که جدیدا ایستگاه تاکسی شده 😐 ) میخواستم ماشینی رو کرایه کنم، باید حدود ۲۰ هزار تومن، اگر از میدون پونک میخواستم ماشین کرایه کنم حدود ۱۵ هزار تومن باید میدادم. این در صورتیه که با اسنپ همون مسیر رو ۱۱ هزار تومن پرداخت کردم (نزدیک ۹ هزار تومن صرفه جویی، دقیقا از همونجایی که سوار شدم!)
  • کولر : خب، تابستونه و هوا گرم، و اکثر راننده ها به بهونه مصرف بالا و قیمت بنزین، کولر رو روشن نمیکنن (واقعا استهلاک مغز و پوست و گرمازدگی و ….، به اندازه بنزین مهم نیست یعنی؟‌ 😀 ). در صورتی که ماشین اسنپ، از همون اول که سوارش شدم کولرش روشن بود، و خب این توی تابستون یک نقطه مثبت به شمار میاد.
  • مسیر : درسته که مسیر رو از روی نقشه انتخاب کرده بودم، ولی خب راننده هم راه های احتمالی رسیدن به مقصد رو بررسی کرد، و از من خواست که بهینه ترینش رو بهش معرفی کنم. به نظرم این دو حالت داره : اول این که شاید راننده یک مسیر بهتر در نظر داره، و دیگری این که شاید مسیری که من میگم رو راننده به خاطر میسپاره تا مسافر بعدی رو از این مسیر (که از چیزایی که توی ذهن خودش هست، بهینه تره) به مقصد برسونه.

نقاط ضعف :

  • نقشه : اسنپ از نقشه درستی استفاده نمیکنه. اسم خیلی از محله ها، درست وارد نشده، در صورتی که اگر از نقشه گوگل استفاده میکردن، این مشکل پیش نمیومد (حتی میشد مسیر پیشنهادی رو هم از همونجا داد بهشون!)
  • مسیرهای پرکاربرد : به نظرم، باید مسیرهایی که یک مسافر به تعداد زیاد سفر میکنه (مثلا از خونه به دانشگاه و برعکس) ، توی اسنپ سیو بشه، اینطوری راحت میتونیم بگیم میخوایم به فلان مسیر بریم، و خب این خودش یک پوئن مثبته (البته یک بخش «آدرس های منتخب» دارن ولی باز هم این کار رو نمیکنه)

در کل، سفر درون شهری خوب و بی دردسری بود، و از همه مهم تر این که اسنپ بعد از اتمام سفر، از شما نظراتتون در مورد سفر و راننده رو میپرسه، به نظرم این هم جالبه و میتونه کمک کنه به بهتر شدنشون.

Share

ساخت توزیع لینوکس غیرمستقل بدون نیاز به اسکریپت

اصولا برای نوشتن و ساختن یک توزیع لینوکس، شما نیاز به این دارید که یک اسکریپت یا نرم افزار مخصوص تهیه لایو دیسک رو استفاده کنید. اما این که پشت اون نرم افزار ها چی میگذره؟! این مهمه. خب این نرم افزارها معمولا اسکریپت هستند ( و اگر نباشن هم سورسشون موجوده) ، پس میشه با نگاه به کد، به راحتی پی برد که اون پشت چی میگذره. ولی برای این که این راه رو تست کنید، نگاهی به این مطلب من بندازید. بیاید اول ببینیم ساختار دیسک اوبونتو چیه و چطوره؟!

کد   
(CD ROOT)
|-------+casper
|	|-------filesystem.${FORMAT}	
|	|-------filesystem.manifest
|	|-------filesystem.manifest-desktop
|	|-------vmlinuz
|	|-------initrd.img
|
|-------+boot
|	|--------+grub
|	|	 |--------grub.cfg
|	|
|	|-------memtest86+
|
|--------md5sum.txt

 

توی دیسک اوبونتو، همه چیز به شکل بالا چیده شده! همه برنامه ها و کتابخانه ها (و به طور کلی کل سیستم عامل) داخل پوشه کسپر قرار دارند، و همچنین ملزومات بوت شدن سیستم عامل، توی boot . برای لایو بوت شدن هم از تکنولوژی AuFS استفاده میشه (بعدا در موردش مطلبی خواهم نوشت). اما اگر بخوایم ریز تر شیم، بازهم بهتره به توضیحاتی که سازنده های اوبونتو دادن توجه کنیم :

کد   
/casper/filesystem.${FORMAT}: This is the container of the linux filesystem we are going to copy from our harddisk. It is usually a compressed filesystem like squahsfs.
 
 
 
    /casper/filesystem.manifest: This file is optional. You only need it if you decide to include the Ubuntu installer in the CD. The purpose of this file will be explained later.
 
 
 
    /casper/filesystem.manifest-desktop: This file is optional. You only need it if you decide to include the Ubuntu installer in the CD. The purpose of this file will be explained later.
 
 
 
    /casper/vmlinuz: The linux kernel. This is copied form the linux filesystem.
 
 
 
    /casper/initrd.img: the initramfs that contain the customizations necessary for the live CD/DVD.
 
 
 
    /boot/grub/grub.cfg: File containing boot options for the live CD/DVD.
 
 
 
    /boot/memtest86+: Optional file used to test the RAM of the machine form the live CD/DVD.
 
 
 
    /md5sum.txt: Optional file containing checksums for all the files in the CD.

پس اسکریپت هایی که برای «ریمسترینگ» استفاده میشن، این کارها رو میکنند و چنین برنچی رو برای ما میسازند. خب برای ساخت چنین چیزی باید چه کار کنیم؟ قبل تر در مورد ساخت توزیع مطلب نسبتا زیادی نوشتم، چه تو وبلاگ قبلی که روی بلاگفا بود و چه توی این وبلاگ. اما اگر واقعا میخواید کار مشابه اسکریپتی مثل ReLinux انجام بدید، به این لینک سر بزنید.

این روش روی چه توزیع هایی کار میده؟!

این هم سوال بسیار خوبیه، میشه گفت هر توزیعی که ساختار مشابه اوبونتو داشته باشه. حتی اگر شما بخواید توزیعی بر مبنای آرچ لینوکس ارائه بدید، میتونید ازش استفاده کنید، ولی احتمالا زحمت زیادی خواهد داشت براتون. اگر توزیع مبدا ساختار مشابه نداشته باشه، احتمالا نتونید چنین توزیعی ازش بیرون بکشید ولی اگر تونستید هم به احتمال بسیار قوی توزیع جدید ساختار تازه ‌ای ارائه خواهد کرد. به زودی هم لینکی که دادم رو ترجمه میکنم 🙂

موفق باشید!

 

Share