سرطان علم

قبلا خیلی دوست داشتم یه پست کامل و جامع در مورد استارتاپ ها ( و شاید دید کاملا تجاری) داشته باشم! بدون شک هممون میدونیم در دنیایی داریم زندگی میکنیم که دور و برمون رو استارتاپ ها اشغال کردند. از ایده های کاملا جدید پخش غذای خونگی بگیریم و بریم تا سیستم های مشابه آژانس و تاکسیرانی!

حالا چرا این عنوان انتخاب شد برای پست…. داستانش مفصله! خب بریم سر اصل مطلب. این آقا، برای خیلی از دانشجوهای کامپیوتر یک Icon هست :

12-reglas-steve-jobs-2خب بدون شک میشناسیدش! استیون پل جایز که به اسم «استیو جابز» معروفه. از بنیانگذاران شرکت اپل، و یکی از مدیرعامل های اپل که زمان مدیریتش، ترکوند! خب میگم ترکوند چرا که تونست شرکت تقریبا ورشکست شده رو به یک شرکت میلیارد دلاری تبدیل کنه و این کار ارزشمندیه. اما آیا این کار یک مهندس/محقق کامپیوتره!؟ مسلما خیر. استیو جابز یک مغز تجاری و یک نابغه تجاری بود، نه یک مهندس کامپیوتر. کاری که کرد، فروش چیزایی بود که مهندس کامپیوتر ساخته بود.

خب، یک بررسی ساده کردیم. حالا برسیم به موضوع خودمون.

چرا استارتاپ ها سرطان علم هستند؟ به نوبه خودشون نیستن، و اصلا ساخته نشدن که باشن. موضوع مهم، دید غلط جامعه نسبت به این موضوعه. در واقع، کسی که وارد دانشگاه میشه از همون ترم اول به فکر این میفته که برای خودش کاری دست و پا کنه، در صورتی که هیچ تجربه فنی و پروژه ای نداره. یکم که میگذره، یک ایده تقریبا ناپخته به ذهنش میرسه و اون رو تبدیل به استارتاپ میکنه. و این هم یک مشکل بزرگ تره. حالا ببینیم اصلا با «ایده» باید چه کنیم؟! به نظرم اولین کار اینه که ایده رو جست و جو کنیم، ایده های مشابه رو ببینیم، و ببینیم که چند نفر قبل از ما چند بار اون رو پیاده کردن، چون شخصا معتقدم که یک ایده نباید بیشتر از دوبار اجرا بشه و وقت گذاشته شه روی کارهای بهتر! حالا میتونیم اینطوری نتیجه گیری کنیم :

به واسطه تفکر غلط، مردم همیشه دنبال راه های پول درآوردن هستند، نتیجتا فعالیت های زود بازده رو به فعالیت دانش بنیان ترجیح میدن

خب، حالا بیایم از این جمله یک وضعیت رو تحلیل کنیم :

دو دانشجوی سخت افزار داریم، یکی با ذهنیت کاملا تجاری و دیگری با ذهنیت کاملا علمی. شخص تجاری داره یک استارتاپ رو میچرخونه و شخص علمی درحال کار روی یک پروژه‌ست. شخص تجاری به شخص علمی، یک پیشنهاد استارتاپی میده و شخص علمی قبولش نمیکنه. شخص تجاری شروع میکنه به شماتت کردن و سرزنش کردن شخص علمی که چرا داری روی اون فعالیت علمی کار میکنی، زندگی خرج داره و این حرفای کلیشه ای!

خب، اینجا یک چالش مطرح میشه : جناب آقای تجاری، اگر این شخص روی پروژه (مثلا یه CPU جدید) کار نکنه، نسل بعدی کامپیوتر ها چی میشن؟! یا اگر امثال شخص علمی توی داستان نباشن، آیا امکاناتی که امروز داریم (مثل همون چیزایی که آقای جابز بهتون میفروخت!) بودن؟!؟!

در نهایت، توصیه میکنم که اگر تفکرتون تجاری هست، یک بار این مطلب رو بخونید و تحلیل کنید، و حتی جواب بدید. بی صبرانه منتظرم!

موفق باشید 🙂

Share

منتشرشده توسط

محمدرضا حقیری

نیازی نمی بینم تا اینجا رو پر کنم، ترجیح میدم یه صفحه داشته باشم و کامل توضیح بدم داستان خودم رو :)

5 دیدگاه برای «سرطان علم»

  1. سلام
    حق که کاملا با شماست ولی شما فقط مشکل رو گفتید اما راه حلی برای اون شخص علمی ارائه نکردید . یه فرد علمی وقتی می تونه به راحتی کار کنه که فکر مشکلاتی که راه حلشون پوله نباشه . این برای همه صادقه مثلا یکی از بزرگترین دلایلی که ورزشکارای ما تو دنیا عقب هستند اینه که ورزش تنها فکر و ذکرشون نیست و باید دنبال یه کاری در کنار اون ورزش باشند که براشون پول بیاره . من دارم تو رشته نرم افزار تحصیل می کنم، خیلی چیزها هست که دوست دارم یاد بگیرم ، خیلی کارها هست که دوست دارم انجام بدم ، اما هر روز این ترس میاد سراغم که آیا توش پول هست ، چقدر طول میکشه، اگه نشه چه کاری باید انجام بدم و هزار جور سوالی که از درس که هیچ از زندگی ناامیدت میکنه . بله حرف شما درسته ولی نه تو وضعیتی که ما داریم که یکی از کارهای روزانمون شده خط زدن آرزوهامون !

    1. یکی از مشکلات اینه این اشخاص میفتن توی اکوسیستم غلط و تلاشی جهت تعمیر اکوسیستم یا ساخت اکوسیستم جدید نمیکنن. به نظرم اگر چند نفر به صورت فرسایشی هم که شده اکوسیستم درست رو ایجاد کنند و داخلش به فعالیت بپردازند.

  2. سلام

    به نظرم نمی تونین داستان جابز را با اتفاقاتی که در این کشور است مقایسه کنید. و تقصیر گردن “فرد تجاری” بندازیم بگیم تو درک درستی از “فرد علمی” نداری.

    بصورت کلی یک آدم تجاری اگر پروژه ای دارای منفعت باشه روش سرمایه گذاری میکنه. یا شاید حداقل سعی اش را بکند.

    استیو جابز یک نفر (ویزناک) رو پیدا میکنه که یک کامپیوتر ساخته و ادامه ماجرا

    ما در ایران همچین سناریویی نداریم؟ درست می گم. ما کسی را نداریم سیستم عامل نوشته باشه، سی پی یو نوشته باشه، کامپیوتر درست کرده باشه. و منظورم از اینا کارای ابتدایی نیست کارای واقعی است. یک آدم تجاری نمی تونه روی هیچی سرمایه گذاری کنه 🙂

    من تا حدی افراد علمی جامعمون رو مقصر می دونم. چرا چون این همه فارق التحصیل داریم حتی یک نفر یک کار جدی در این زمینه انجام نداده ندریم.

    نتیجه: ما یک آدم علمی که خیلی پولکی نباشه و در کنار این ویژگی به اندازه ای سواد داشته باشه که مثال هایی که خودتون زدید و من زدم را در سطح خوبی بتونه انجام بده نداریم. این یک واقعیت است.

  3. استیو جابز یک مغز تجاری نبود بلکه ذهن خلاقی بود که می تونست با ترکیب ابزار ساخته شده یک چیزی بسازه که عموم مرد بتونن ازش استفاده کنن یعنی عمومی کردن چیز هایی که عمومی نبودن.
    ببینید CPU به تنهایی قابل استفاده نیست اینو خیلی خوب میدونید و ساختش برای یک جمعیت محدودیه که میدونن می خوان باهاش چیکار کنن ولی برای فرد عادی کاربردی به تنهایی نداره , کار کسی مثل استیو جابز ترکیب ابزار های موجود به بهترین نحو بود و میتونست از این ابزار ها یک وسیله ای رو به وجود بیاره که مورد استفاده همه قرار بگیره و توی بهترین حالت محصولات مشابه باشه و این خیلی فرق داره با فروش.
    استیو جابز خلاقی بود که علم کامپیوتر میدانست.
    دوست عزیز گفتن اینکه جمله که “یک ایده نباید دوبار اجرا بشه” نشون میده که شما هیچ چیز از ایده پردازی و استارتاپ نمی دونید,لطف کنید راجع به مواردی نظر بدید که توشون تجربه دارین.
    موفق باشید.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *