ناندانی گرگها – داستانک

سلام خدمت همه خوانندگان عزیز.
این داستانک ، اولین داستانک من و در سبک «چرند و پرند» هست. البته قصد جسارت ندارم. فقط تا حدودی خواستم از علامه دهخدا هم یادی کرده باشم در داستان به همین خاطر از اشخاصی که ایشون در چرند و پرند به عنوان افراد حاضر در داستان استفاده میکردند استفاده کردم. امیدوارم لذت ببرید.

قریب به چهل و دو سال از مرگ کربلایی دخو میگذره ، مردم فرنگ زده شدن. بچه هاشون رو مدرسه خصوصی میفرستن ، طهران رو با ت دونقطه مینویسن. خیلی کارا رو اصطلاحا «مد» فرمودن و اگه اون کارا رو انجام ندی «دمده» یا «امل» خطاب میشی. اینم از رسم روزگار و بقول ناصرخسرو قبادیانی «زچه نالیم که از ماست که بر ماست!». سرتون رو درد نیارم. ده سال پیش سگ حسن دله هم به رحمت ایزدی پیوست و منم بیکار شدم. ولی هنوز کلی پول رو دستم بود و جایی نبود که خرجش کنم تا شاید خلق الله کمی سود ببرن و ما هم در آخرت چیزی نصیبمون بشه. اتول خارجکی هم که از دیار چین وارد کردن و آدم میترسه نگاش کنه چه برسه به این که سوارش بشه. اتول آلمانی و پژوی فرانسوی هم که الی ماشاء الله اونقدر ارزونه که جیب حقیر کفاف خرید یدونه دست دوم قراضش رو هم نمیده.
روزی پیش بزرگی رفتم. داشت از خاطرات بچگیش و مدرسه خصوصیش تعریف میکرد! گفتم ای دل غافل! اینا دیگه عجب زندیقایی هستن! کلی پول از مردم میگیرن آخرش هیچی؟! همینجا بود که هفت قرآن به میان فکر خبیثی به ذهن مبارک خطور کرد. گفتم میام و یک مدرسه خصوصی در گوشه ای از طهران بزرگ برای خودم میزنم! عجب درآمدی کسب کنم من!. هیچی دیگه من رفتم و ساختمانی کلنگی رو به قیمتی مشابه دو زار خریدم و رنگی بهش زدم و رفتم و مجوزی اخذ کردم و شد مدرسه خصوصی بنده. از اونجایی که مرحوم ادیب پیشاوری و بنده دوستی نزدیکی داشتیم ، گفتم چه بهتر که مدرسه مزین به نام مبارک ایشون باشه. هیچی ، ما قل و دل ؛ آنچه نباید میشد شد! ما هم در اعتلای بشریت و البته جیب مبارک سهمی بس حساس و سنگین داشتیم. چه باید کرد؟! در جست و جوی بهترین دبیران و زبده ترین استادان علم وادب بودم که همان بزرگوار ما را راهنمایی فرمود و ما را به چهارراهی خاص راهنمایی نمود! در هر گوشه از آن چهارراه میشد دانشجوهای اخراجی یا افرادی که فقط جلد کتب درسی را بعینه مشاهده کرده بودند یافت! و پس دریافت وجهی نه چندان کم ، به مدرسه آمده و تدریس نمودند. حال بگذریم از آنکه اینها در صحبت روزمرگی خود نیز مانده چگونه میخواهند اصول علم و ادب و ریاضی و موسیقی را آموزش دهند ، الله اعلم.
کمی بعد دیدم که نه ، مدرسه مشاور نیز میخواهد. مشاور چیست؟! موجودیست مشاع بین مدارس و جعبه جادو و رادیو و اینترنت و … ! که فقط «ور» میزند. البته اگر جناب بنده در تعیین کلمه مشاور نقشی داشتم یک تیغ نیز به آن میافزودم چون بابت هر ساعت ور زدن باید اندازه شهریه تک تک طلاب محترمه پول میدادم! گفتم با دوبرابر کردن شهریه مشکل حل میشود اما آن بزرگوار زندیق مرا بر آن داشت تا شهریه را بیست برابر کنم تا علاوه بر حق الور مشاور محترم ملعون ، بتوانم مالیه را نیز سرو سامانی دهم و به سال نکشیده بتوانم آخرین مدل اتول ایتالیایی چهار در را سوار گردم!
دیری نپایید که امتحانات مدارس تمام شد و مدرسه جدید التاسیس ما ، با آغوش و جیبی باز پذیرای دانش آموزان جدید بود. چه کنم که مسئول محترم ثبت نام مخلوقی شی عجاب بود و مهارتی تمام در چرب زبانی داشت! به قول نظامی گنجوی «ندیدم کس بدین حاضر جوابی!». چنانکه گویی درزی ازل این شخص را مخ خور و تو مخ برو و بی نهایت پررو آفریده بود!
والدین خوش باور با رویی باز پول های خود را از ریال و دلار و درهم و دینار و لیر و پوند در دخل ما میریختند و شخصا خوشمان آمد. اما دیری نپایید که پیر زندیق به ما تلفن زد و تلفنی گفت : چه نشستی که نون تو ترم تابستونیه. ۷-۸ هفته  تو تابستون بکش مدرسه بچه ها رو حالش رو ببر.
ما نیز زود باور همین شد که کل تابستان به مدت ۸ هفته که برابر ۶۲ روز میشد ، همه روزه ، تعطیل و باز ، عروسی و عزا ، همه بچه های طفل معصوم را به مدرسه کشیده و هفته ای یک نوبت مشاور محترم برایشان ور زده و هیچ یاد نگرفته!. از این که بگذریم مهرماه همه با تنفر تمام به مدرسه آمدند و بعد از مدتی شاهد جیم زدن وغیره و ذلک بودیم. زیر سبیلی در کردیم. اما روز نتایج امتحانات نهایی و کنکور!
چشمتان روز بد نبیند که حتی نفر آخر کشوری هم از نفر اول مدرسه ما فرسنگ ها جلوتر بود طوری که ما را یاد داستان بیست هزار فرسنگ زیر دریا می انداخت! گذشت و والدین عصبانی سراغ ما آمدند و مارا کتک صحیحی زدند و مدرسه مان پلمپ شد و همین مانده بود تا از حقوق اجتماعی در ایالات متحده آمریکا محروم شویم که جای شکرش باقیست که در ایران زمین زندگی میکنم! وگرنه این هم قریب الوقوع بود!.
روزی گذارم به آن زندیق بی همه چیز رسید  و گفتم هی مرد! چرا مرا به راه کج کشیدی؟ به من گفت که خود مدرسه مرا ببین! هیچ از مدرسه جنابعالی کم ندارد چه بسا بیشتر هم دارد. دبیران لاابالی تر ، مشاور ور زن تر ، شهریه بیشتر ، عذاب روحی وجسمی بیشتر ، ترم تابستانه طولانی تر ، نتایج بدتر ! پس گفتم چرا من بدین سان شدم؟! گفت همانا از رسته گرگها بدوری و نمیتواند دو قورت و نیمت باقی شود! یعنی از آن نهنگی که در روی سلیمان ایستاد کمتری؟! باید دو قورت و نیمت باقی باشد همیشه و تا ابد! و اینجا نیز ناندانی گرگهاست و باید به قدری سیاست مدار و پررو باشی که چرچیل پیشت کدخدای ده بالا هم نباشد!
ما نیز در خود گرگ بودنی نیافتیم و دیدم روزی ما ربع قورت هم زیاد است. همانا توبه کردیم و به استادی ادبیات در ملاء عام پرداختیم تا به امروز!
فوقع ما وقع!

ــــــــــــــــــــــــــــــ

توضیحات تکمیلی : این مبحث در مورد مدارس غیر انتفاعی و حقایق اونهاست. لطفا Share کنید 🙂

Share

منتشرشده توسط

محمدرضا حقیری

نیازی نمی بینم تا اینجا رو پر کنم، ترجیح میدم یه صفحه داشته باشم و کامل توضیح بدم داستان خودم رو :)

4 دیدگاه برای «ناندانی گرگها – داستانک»

  1. جالب بود
    منو یاد دوران دبیرستان انداختی…
    خیلی از عبارت از کتب ادبیات بود…

    به هر حال خوب بود…نمی گم عالی بود…

    یه استادی داشتیم که می گفت همیشه لیوانتو خالی نگه داشته باش ظرفیت شما بیشتر از ایناست…

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *